تبليغاتX
دالاهو - شعری تازه
شعر-ترجمه-نقد

سیروان

 

نه ! برنمی گردد

پشتِ سرش سنگ انداخته اند

حتی اگر نقشه را وارونه بگیری

به سرنوشت تو پشت می کند

انگار زندگی را به تبعید می برد

 هرچه بوده و هست خواهد بود برایش

همه را همان طور که هست به خاطر می آورد

آدم ها را عریان

درختان را تابوت

و باد، باد مهاجر

خبرچینی که عاشقِ بوی خون است!

***

خاکستر و نمک را باد بر می دارد

تا « دجله » با طعم رطب

اسرار شیرین فاش کند: حَقَن حَقَن حَقَن ...

پیش از آنکه از دهان افتد

ترسِ « شبلی» بوریایِ تنِ یاران می شود

و کودکان « بغداد»

بی سر از مادر زاده می شوند

همه را به خاطر می سپارد

همه را همان طور که بوده !

سر به «  سیروان» سپرده قلندر

هوای حیرانی دارد « هورامان»

و کعبه از سیاه درآمده سبز سبز

دارد زائران شیمیایی اش را شفا می دهد

جلوتر که می رود

فراموشی او را ادامه می دهد تا . . . ایست !

سرباز آمریکایی

خونِ شَتَک بسته بر ویرانه های « کربلا» را

به « مسیح» نشان می دهد

و مردی با دست روی نقشه ی« خاورمیانه»

قسم یاد می کند : اینجا را گورستانی آباد می سازیم !

نه ! بر نمی گردد

همه را به خاطر می آورد

همه را همان طور که هست!

***

بی شناسنامه، بی پاسپورت

هرکس همان طور که دل اش می خواهد صدایش می زند

بر نمی گردد اما

دشنام ها را به خاطر می آورد

تهمت و ناسزا را

 و چرک و غبار تنِ سربازانِ عَزَب

که از خواب های حرام بر می گردند

نه ! بر نمی گردد

همه را به خاطر می سپارد

همه را همان طور که می شود!

***

ببر این آتش را با خود ببر

ببر این گهواره را با خود ببر

ببر این آسمان را ببر

ببر این خواب های پریشان را ببر

کودک صدایش می زند: برگرد ! سیبِ مرا کجا می بری؟

بر نمی گردد اما

سیب را می برد به خوابِ دخترانِ عرب

تا زنده به گورش کنند

و پلاک « یونس» را برای پری دریایی

تا در کتاب های مقدس بی نام و نشان نماند

بر نمی گردد اما

همه را به خاطر دارد

همه را همان طور که خواهد بود

***

بی راهه می رود                    برنمی گردد

به بن بست میرسد               بر نمی گردد

سیروان خاموش!

بی صدا از زیر پل عبور می کند

و درختان بلوط روزه سکوت می گیرند

پرندگان                                 سکوت

قلندران                                 سکوت

تنبورها                  سکوت

تفنگ ها                سکوت

وقتی همه د رخواب اند

بیدار است او

فکر می کند به اسب ها که از باد جلوترند

به درختان که خلاف باد  در حرکت اند

به کوه ها ، دیوانه های زنجیری

و آسمان که انگار هرگز وجود نداشته !

همه را به خاطر می آورد

همه را همان طور که ای کاش بود/ باشد/ هست/ خواهد بود!

***

نه نقشه را وارونه باید گرفت

تا مرزها ، گلوله ها و بمب ها در آب بریزند

و کودکان از ویرانه ها بیرون بیایند

پشت سر هواپیماهای جنگی سنگ پرت کنند

و مادران خواب های خوفناک را به آب بریزند

لکه های خون پرچم ها را بشویند

و گوشه ی سربند های سیاه شان را به سیروان گره بزنند

شاید سربازان حافظ صلح

هنگام کشیدن صلیب بر سینه

به خاطر آورند

مسیح فراموش کرده بود

سیب را برای کودک

و دست هایش را هنگام وضو

پس بگیرد از آب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت   توسط فریاد شیری  |