سیروان
نه ! برنمی گردد
پشتِ سرش سنگ انداخته اند
حتی اگر نقشه را وارونه بگیری
به سرنوشت تو پشت می کند
انگار زندگی را به تبعید می برد
هرچه بوده و هست خواهد بود برایش
همه را همان طور که هست به خاطر می آورد
آدم ها را عریان
درختان را تابوت
و باد، باد مهاجر
خبرچینی که عاشقِ بوی خون است!
***
خاکستر و نمک را باد بر می دارد
تا « دجله » با طعم رطب
اسرار شیرین فاش کند: حَقَن حَقَن حَقَن ...
پیش از آنکه از دهان افتد
ترسِ « شبلی» بوریایِ تنِ یاران می شود
و کودکان « بغداد»
بی سر از مادر زاده می شوند
همه را به خاطر می سپارد
همه را همان طور که بوده !
سر به « سیروان» سپرده قلندر
هوای حیرانی دارد « هورامان»
و کعبه از سیاه درآمده سبز سبز
دارد زائران شیمیایی اش را شفا می دهد
جلوتر که می رود
فراموشی او را ادامه می دهد تا . . . ایست !
سرباز آمریکایی
خونِ شَتَک بسته بر ویرانه های « کربلا» را
به « مسیح» نشان می دهد
و مردی با دست روی نقشه ی« خاورمیانه»
قسم یاد می کند : اینجا را گورستانی آباد می سازیم !
نه ! بر نمی گردد
همه را به خاطر می آورد
همه را همان طور که هست!
***
بی شناسنامه، بی پاسپورت
هرکس همان طور که دل اش می خواهد صدایش می زند
بر نمی گردد اما
دشنام ها را به خاطر می آورد
تهمت و ناسزا را
و چرک و غبار تنِ سربازانِ عَزَب
که از خواب های حرام بر می گردند
نه ! بر نمی گردد
همه را به خاطر می سپارد
همه را همان طور که می شود!
***
ببر این آتش را با خود ببر
ببر این گهواره را با خود ببر
ببر این آسمان را ببر
ببر این خواب های پریشان را ببر
کودک صدایش می زند: برگرد ! سیبِ مرا کجا می بری؟
بر نمی گردد اما
سیب را می برد به خوابِ دخترانِ عرب
تا زنده به گورش کنند
و پلاک « یونس» را برای پری دریایی
تا در کتاب های مقدس بی نام و نشان نماند
بر نمی گردد اما
همه را به خاطر دارد
همه را همان طور که خواهد بود
***
بی راهه می رود برنمی گردد
به بن بست میرسد بر نمی گردد
سیروان خاموش!
بی صدا از زیر پل عبور می کند
و درختان بلوط روزه سکوت می گیرند
پرندگان سکوت
قلندران سکوت
تنبورها سکوت
تفنگ ها سکوت
وقتی همه د رخواب اند
بیدار است او
فکر می کند به اسب ها که از باد جلوترند
به درختان که خلاف باد در حرکت اند
به کوه ها ، دیوانه های زنجیری
و آسمان که انگار هرگز وجود نداشته !
همه را به خاطر می آورد
همه را همان طور که ای کاش بود/ باشد/ هست/ خواهد بود!
***
نه نقشه را وارونه باید گرفت
تا مرزها ، گلوله ها و بمب ها در آب بریزند
و کودکان از ویرانه ها بیرون بیایند
پشت سر هواپیماهای جنگی سنگ پرت کنند
و مادران خواب های خوفناک را به آب بریزند
لکه های خون پرچم ها را بشویند
و گوشه ی سربند های سیاه شان را به سیروان گره بزنند
شاید سربازان حافظ صلح
هنگام کشیدن صلیب بر سینه
به خاطر آورند
مسیح فراموش کرده بود
سیب را برای کودک
و دست هایش را هنگام وضو
پس بگیرد از آب!