شعری برای روز مبادا
رضا روشنی
یاد داشتی بر مجموعه شعر « امضاي تازه مي خواهد اين نام» اثر: فریاد شیری
در دورهاي كه ابهام و سردرگمي بر جريان شعر حاكم است و زماني كه موج آفرينيها و تقليد و رواج مدلهاي كلامي عقل ادبي را به حاشيه رانده و يا ميكوشد به آن پشت كند، مواجهه با يك اثر همچون « امضاي تازه . . . » ميتواند اميدواركننده و در نوع خود تامل برانگيز باشد. يك اتفاق ادبي دمي است كه بايد آن را غنيمت شمرد، چرا كه ميتواند ما را به بازنگري در قراردادهاي رايج زباني وادارد. و اين موضوعي است كه نقد ادبي ميتواند آن را تبين كند، حداقل به دو دليل: اول اينكه نقد ادبي به مانند بسياري از علوم بر يكسري اصول كلي و عمومي تكيه دارد. دوم اين كه اتفاق ادبي در همه حال بر عقل ادبي تكيه داشته كه اين موضوع از چالش و طرح مسئله گرفته تا نحوه بيان و تصوير و شكل روايت را در برميگيرد. امروزه ديگر صحبت اين نيست كه ناقد فردي بدون خلاقيت و ابداع و يا موجود مزاحمي است، چرا كه نقد به جوهري درخور دست يافته كه پذيرش آن را بديهي مينمايد، حال دغدغه اين است كه چه نوع نقدي را بايد به كار بست؟ و ادبيات به طور عام و شعر به طور خاص چه بار وضعي ميتواند داشته و تا چه حد دغدغههاي من نوعي را به عنوان يك برونداد پيچيده فرهنگي در بر ميگيرد؟ اگر نقد بتواند چنين مسئلهاي در حد خود اثبات نمايد وجود نقد نه تنها ضروري كه هميشه محتمل است. از آنجا كه هدف در هنر دريافت زيباشناسي، كسب لذت و درافتادن با پرسشهاي ازلي و ابدي انسان است خود به خود بين هنرمند و ناقد وحدت موضوع بوجود ميآيد. به طبع متني كه مورد توجه و نقد قرار نگيرد در حوزه متن مرده جاي ميگيرد و با اين حساب مولف و مخاطب را نيز بايد مرده انگاشت. شايد اين ادعا به گزاف نباشد كه ما تقريباً در طي اين دو دهه با نوعي ركود و ابهام در شعر مواجه بوده ايم[1]. اين وضعيت را بايد يك دوره گذار نام نهاد، به همين سبب نبايد نااميد گشت و يا چنين پنداشت كه روايت شاعرانه به پايان خود رسيده، چرا كه روح ادبي را جوهري است بالقوه كه در همه حال ميتواند آن را به پيش برده و آن را از افراط و تفريط، قهر و آشتي و يا از تعصب و حقههاي زباني حفظ كند. امروزه نيز ملال و ياس گاه گاه و بياعتنايي و پشت كردن مخاطب به متن و برعكس نتيجه همين وضع گذار است و بي شك بعد از اين دوره ما با زباني ديگر سر و كار داشته و به طبع نقد نيز جامه ديگري بر تن خواهد كرد. در موقعيت كنوني بازده شاعرانه صورتي است مغشوش، بيريشه و اغلب نادرست و غيرقابل فهم.[2] اين بدين ادعا نيست كه شعر لزوماً درست درست و يا درست و نادرست و يا نادرست و نادرست است بلكه منظور اين است كه ضرورت شعر چيزي جدا و فراتر از نظام اخلاقي است و چنانكه اخلاق كار شعر را انجام نميدهد و ( نبايد ) شعر نيز نميتواند خود را زير مجموعه چيزي قرار داده و يا مروج يك روح بيروني باشد. يك ناقد بايد وضع موجود را آسيبشناسي كند و بايد چنين كند. بنا بر عقل ادبي هنر اصيل[3] راه خود ميگشايد و دير يا زود ميتواند از درون بستر ركود و رخوت و تاخير و استحاله راهي بگشايد. با اين مقدمه حال بايد ببينيم كه در مجموعه « امضاي تازه . . » چه اتفاقي افتاده؟ اصل روايت چگونه است؟آيا جريان با عقل ادبي منافات دارد؟ آيا شاعر آن تجربه و ممارست كافي از خود به خرج داده؟ آيا اصل تصحيح خطا مد نظر قرار داشته و يا نه؟ شبكه تقليد و تصحيح چگونه است؟ مشخصات نظام معنايي اثر چه بوده و آن اتفاق زباني ( تركيبي از خلاقيت و نوآوري ) چه هست؟
قبل از پرداختن به اين مجموعه اگر به سراغ ديگر كارهاي شاعر[4] رفته، در مييابيم كه « امضاي تازه . . .» يك تجربه آني و نامنتظره نبوده بلكه روندي است كه به تدريج شكل گرفته و اين حركت ريشه در تجربيات پيشين شاعر دارد. « امضاي تازه . . » دلالتها و اصولي داشته كه پل پيوند مخاطب و مولف بوده و قاعده فهم ميتواند بر آن ها استوار شود.الف) اصل روايت:
نقطه شروع روايت دومين مجموعه شاعر است[5] كه « در امضاي تازه » اين كار ژرفا و مايه قابل پيدا ميكند. در حقيقت من شاعرانه كه در دو مجموعه اول شاعر به شكلي مبهم و نامعين ديده ميشود در اين جا معين و معينتر شده و هر آن اين من معين نفي شده كه اين نفي پي در پي خود به يك قاعده معين بدل ميگردد. اين نفي پي در پي خود مويد اين است كه به هر شكل چيزي وجود دارد كه قابل نفي نيز هست و گرنه هيچ و عدم نفي شدن ندارد. راوي و روايت در اين جا« آي مثبت» است، كه اين ويژگيها را كم و بيش در خود سراغ گرفته و يا دارد:
- « آي مثبت » وجودي است شكاك!
-« آي مثبت » مثل گوري خالي بر تخت خود افتاده است.
-« آي مثبت» حال و روز يك مريض تبدار را دارد.
-« آي مثبت» در نقش يك تبعيدي ظاهر ميگردد.
-« آي مثبت » با خود و نقش خود در جدال بوده و با تاريكي خويش ايمان دارد.
- و به اين شهر سوگند/ من آي مثبتم دروغ چرا؟/
/ به خودم شك دارم/ حتماً گناهكارم ( گناه دارم ؟! )/
/دين هم دارم/ اما كسي كه در من هميشه ميميرد/
/ اصلاً شبيه خودم كافر نيست/ خطهاي پيشانياش خاليست/
/ (من بايد بنويسمش؟!)/ باشد دوباره مينويسم:/
/ من آي مثبتم/ رگم را ميزنم/ روايتم ادامه كفر ميشود/
حتي اگر جايي گفته باشم : دوستت دارم (ص49-50 )
- من آي مثبتم/ مثل گوري خالي بر تختم افتادهام/
/ در انتظار مردهاي كه هر چه در من خاليست پر از ايمان كند/
/ باور كن / من بعد از ايمان كافر شدم . . . (55-56)
- ملحفه را كنار بزن/ خودم هستم آي مثبت/
/ و هنوز تب دارم / دارم از خودم دور ميافتم دور . . . ( 62 )
- نه من آي مثبتم/ ايمان دارم شك دارم/ زمين را هم دوست دارم/
/ هراس من از شكافهايي ست كه انسان بر زمين ميكارد/ من آي مثبتم/
/ و از اين شهر به بيمارستان تبعيد شدهام/ از بيمارستان به سردخانه/
از سردخانه به خانقاهي كه درويشترم كند از پيش (68)
- به درك/ من آي مثبتم/ در اين روايت من نقش خودم را بازي ميكنم/
/ و همين حالا دارم به خواب مردهاي ميروم/ كه در خوابهايش مرا قاتل خودش ميداند/
/ چراغها را خاموش كن پرستار!/ من كافر به تاريكي درونم ايمان دارم ( 70 )
اگر شاعر با تجربه باشد و آن شم و جوهره لازم را داشته باشد، كليت اثر هنري منظم و معقول نشان ميدهد و از اين كليت ميتوان يك طرح فكري و چارچوب عملي و عيني را استنباط كرد و اگر غير از اين باشد اغتشاش زباني اجازه چنين كاري را به ناقد نمي دهد و به طبع چنين كاري شوق و ذوق و تامل مخاطب را نيز برنيانگيزد. روايتگري كه در اين جا مخاطب با آن سر و كار داشته يك امر تازه است و با آنچه در شعر سنتي يا مدرن خود ميبينيم تفاوت دارد. در شعر سنتي و مدرن ما، مخاطب با معناهاي قطعي و جاودانه و كلي سر و كار داشته و حقيقت در همه حال امري است مسلم و تخطي ناپذير، حال آن كه در مجموعه مورد بحث چنين چيزي اصالت ندارد و « آي مثبت » يك شكل قطعي به خود نگرفته است
ب) مثلث خدا، شيطان ، انسان
بنا بر فلسفه آفرينش ( به استناد به صبغه ديني آن) انسان به جهت پيدايش نسبت به شيطان تاخر داشت،گويي بيش از حضور انسان يك نظم معين در كار بوده كه با اين حضور نظم موجود به هم ميخورد. حضور انسان، حضور يك موجود دو جنبه است كه يك وجه و جنبه آن الهي و ديگر وجه آن شيطاني است. اوستا سراسر كشمكشي است بين روشنايي و تاريكي كه اين خود ميتواند تمثيلي نمادين از وضع انسان باشد، « احسن تقويم» و « اسفل سافلين »[6] در قرآن كريم باز هم ناظر به چنين معنايي است. بنا به متون ديني موجودي بوجود آمد كه نه خدا بود نه شيطان با اين حال اين امكان بالقوه را داشت كه هر كدام از اين دو باشد. آنچه در متون مقدس مورد توجه قرار گرفته و همچنان نيز جدلي است قابل توجه، عصيان و نافرماني آدم بود. بنا به نظام ثواب و جزا، نافرمان بايد بهاي خودش را بپردازد چنان كه انسان پرداخته و هنوز نيز مي پردازد. با اين حال اين مسئله به قوت خود باقي است كه در اين بين انسان مجرم است يا بزهكار؟! چرا فرزندان آدم بايد تاوان گناه پدر و مادرشان را بپردازند؟ جداي از اين كه شما چه جوابي براي اين مسئله داريد و يا اينكه طرفدار چه نوع مكتب فكري هستيد، اين دغدغه امري جدي است و بشر از اين جهت صاحب ميراث مكتوب قابل توجهي شده و بار و وزن مسئله چنان است كه همچنان ميتوان به انتظار آثار گرانسنگ ديگري بود.[7] از جمله آثار ادبي معاصري كه بويژه ( در حوزه شعر) با اين مسئله درگير و اصطكاك پيدا كرده يكي همين مجموعه پيشروست. اين مجموعه يك جدال مستمر با عشق، ايمان و كفر ديده ميشود و اثر دلالتهاي ويژهاي را دارد. در اين مجموعه ما با« هو» و « عشق » به عنوان دو دلالت ويژه روبرو هستيم كه نظام معنايي و نظام دلالتي آن ها سخت به هم پيوسته، به گونه اي كه ميتوان اين دو را يكي انگاشت، « هو» با عشق پيوند بي چون و چرايي دارد و عشق نيز بدون هو ( حداقل در متون عرفاني ما ) معناي چنداني ندارد.:
الف) دلالت هو
- هو!/ اول و آخر تو بودي آخر يار كه تويي/ هو!/
و اخر تو بودي اول يار كه تويي/ هو!/ اول تو آخر يا ر تو تو. . تو تو . تو .( ص 7 ) - من پيامبر عاشق كوه ام/ دالاهو . . . هو . . . هو . . . هو . . ./
مست هوشيار، مست هوشيار/ هوشيار نمي خوانم/
من يار نيم يار تو ، يار نه/ من يار رسانم/ بگذار بسوزم در تب/
من يار آتشم از آب نترسانم/ هو . . . هو . . .هو. . . هو . . . ( ص35 )
- هو!
/چرا آدم را تنها خلق نكردي تا تنها نماند؟!) ( ص19 )
- حرف اول و آخر من تويي هو! ( ص22)
-دارم/ اين بالا از همه سرم/بالاي اين از همه سرم/ دارم زدهاند به اناالحق/
حالا قلندرم/ عالي ترين، عالي فلندرم/ سر حسين بر دامنم/
كوچههاي بغداد را ميبرم تا . . ./ دالاهو . . ./ هو . .. هو... هو/ هو... هو... ( ص24)
- آمين چشم هايت آمين!/ آمين دست هايت آمين!/
/ آمين هو، آمين عشق ( ص39 )
- ميخواهم تا آخر اين روايت/ مست از خواب شما تلو تلو/
به خواب آن خيابان شهيد بروم/شايد سايه ام در شراب افتاد و /
/ خيس شد هوش عقلم/ آمد سرجاي خودم/
/هو اول آخر/ يار (ص44)
- آن جا مانده!/ اشاره به دور ضمير غايب را صدا مي زند: هو ( ص57 )
ب) دلالت عشق
- دير شد عاشق!/ اي كاش جزيي از سياهي بودم و غرور/
تا هرگز سد راه ايمانت سد نمي شدم ( ص37 )
با سر بريده اجداد من چه كار داري؟/ اينجا را بخوان
بخوان به نام عشق، آمين!
- يتيم خانه عاشقم كرد/ مريض بدحالي بودم/
/ به ديوار تكيه ام دادند/ ريخت روي سر زندگي (ص40)
اين شهر شهري نبود كه عاشقم كند و مست/
/فقط يك خيابان داشت مولوي/ كه بيمارستان را به گورستان ميبرد/
/ من از اول عاشقي بلد نبودم دروغ چرا/ من مست بودم/
/ كه خدا انسان را از آتش ترساند/
و پدر هرچه در آتش هو كشيد/ من سردتر شدم سرد (53-54 )
- باور كن/ من بعد از ايمان كافر شدم/ هرچند هنوز هم دوستت دارم!/
/ نه نميشود عاشق بود/ زير اين ملحفه ها لبخند زد (ص56 )
- بختم اين بود/ بايد روي آن تخت عاشق مي شدم ( ص69 )
- اين شهر همان نبود كه وعدهاش را داده اند/
/ تمام خيابانهايش شهيد شدند جز مولوي/ كه از اول عاشق بود/
و هفت شهر عشق را عطار گشت تا به اينجا رسيد/
/ اينجا كه هيچ چيز سر جاي خودش نيست ( ص69 )
حضور عشق در « امضاي تازه » حضور ياس آميز و دلواپس كنندهاي است، چرا كه وقتي هيچ چيز سر جايش نيست چگونه بايد عاشق بود! در عصر بيمارستان و مرض و كسالت عشق چگونه ممكن است!؟ كسي كه تبعيد شده حالا بايد عاشق باشد!؟ شهر و خيابان عاشق!؟ عاشق نابلد؟! عشق زير ملحفهها؟ مريضي كه او را به ديوار تكيه داده اند؟! همه اين ها هذيان روحي است تبعيد شده،
- به كجا؟
: به شهر.
- شهر چگونه جايي است؟!
: ؟؟؟
« امضاي تازه . .. » از يك بافت واژگان ديني قوي برخوردار است[8] به همين دليل آمدن واژهاي چون « پيامبر » يك امر اتفاقي ساده نيست. مگر نه شاعر در معناي راستين آن ميتواند پيام آوري راستين باشد؟! مگر نه پيامبران جز اخلاص و ايمان چيز ديگري طلب نميكنند؟! مگر نه همه پيامبران عاشق بودهاند؟! عشقي كه در « امضاي تازه . . .» آمده از نوع نوستالژي بيمارگونه نبوده بلكه وسعتي است از ترحم و حس همدردي با انسان در معناي كلي آن و همين عامل مهمي است تا مخاطب را با خود همراه سازد. عشق يتيم خانه؟! عشق به اعتراف؟! راوي اعتراف ميكند كه نه خداست و نه شيطان بلكه انسان است كه حال از پي افكندن برج بابل در مانده[9]. « امضاي تازه» هم تجسم انسان عاصي و چوب خورده و در عين حال عاشق است. در اين مجموعه راوي به كمك نوعي عشق ميكوشد تا مگر بين تضادها و تنشهاي موجود آشتي ايجاد كند شايد به همين دليل باشد كه حسين (ع )، يزيد، حلاج، هابيل، قابيل و . . . در كنار هم در يك متن حضور پيدا ميكنند، آيا اين مسئله به رسميت شمردن همان نظام كفر و دين سنت عرفاني در معنای سنتی آن نیست؟ !
ج) اصل تاثيرپذيري و تقليد
تاثيرپذيري از مشخصه هاي بديهي در هر كار هنري به حساب مي آيد و بيش از آنكه اين كار خوب و يا بد تلقي شود بايد آن را بديهي به حساب آورد. افلاطون تمام هنر را تقليد مي شمارد و به همين دليل آن را نكوهش كرده و در بسياري از اشكال حتي مذموم ميشمارد[10]. ارسطو اين رويه را قبول نميكند و از انواع تقليد و تاثيرات صحبت ميكند، آقاي حقوقي به طور اجمالي به بحث اثرپذيري و تقليد در شعر ماصر پرداخته[11] دكتر ذرين كوب نيز در مورد مسله نفوذ و تاثيرپذيري بحث كرده است[12] كه اين نمونه ها را بر صحت تقليد و تاثيرپذيري و اين كه موضوع تقليد و تاثير اصالت دارد ميتوان گواه آورد.
بي شك تاثيرپذيري امر است واقعي و گاه ناگزير كه البته ميزان و چگونگي آن جاي بحث دارد. اگر قرار باشد يك هنرمند ادا و اطوار هنر مند ديگري در بياورد و يا عيناً تجربيات فرد ديگري را تقليد كند، اين نوع هنرمند و كار او چندان جدي تلقي نمي شود. اما اگر تقليد عبارت از شيوهاي ناگزير و همزمان تلاشي است در جهت بومي كردن حس و انديشه، بيشك چنين تاثيري مثبت خواهد بود و ميبينيم كه بعد از مدتي اين سد تقليد و تاثير شكسته ميشود. اين يك قاعده است كه اغلب هنرمندان بزرگ در يك دوره زماني تحت تاثير افرادي قرار داشته و يا قرار بگيرند،[13]اما به هر شكل اين دوره گذرا خواهد بود و چنين نيست كه يك نفر تا آخر عمر زير تاثير و نفوذ كسي باشد و بتواند يك اثر هنري قابل ارائه كند. بعلاوه بدون نگاه و توجه به سنت ادبي خود - آنچه كه پيشتر اتفاق افتاده - نتوان حركتي تاثيرگذار و به جا در يك زمينه انجام داد و يا مدعي يك بازخواني و بازآفريني جدي بود. امروزه بسياري با ادعاي پست مدرنيسم بدجوري با زبان درافتاده اند، اگر اين جريان به اصل زبان بيش از هر چيزي اهميت ميدهد بايد از قبل مشخص شود كه اصل زباني يعني چه؟ آيا اصل زباني يعني همان بازي زباني؟ آيا بازي زباني يعني امري اتفاقي و تصادفي؟! آيا اصل زباني يعني تقليد و ناآشنا گويي؟ يعني پس و پيش نمودن كلمات؟ يعني پارهنويسي؟ يعني اغتشاش انديشه؟!
اگر پست مدرن عبارت است از نقد مدرن حال چگونه اين امر مي تواند در زبان اتفاقي و تفنني باشد؟! آنچه مسلم است جريان شعري ما دو مرحله حداقل پيش از خود دارد كه آن دو بر نوعي عقل ادبي تكيه ميكنند بدين شكل كه نوعي منطق زباني دركار است كه ميتواند كژي و كاستي زبان را نشان دهد و اين كژي و كاستي را حتي در يك شخصيت داستاني كه به عارضه زبان پريشي دچار شده را ميتوان تشخيص داد، آيا اتفاق زباني جريان پست مدرن ميتواند خارج از اين چارچوب باشد؟! در « امضاي تازه. . . و آغوش من از سفر پر است» ما با نوعي بازي زباني سر و كار داشته كه اغلب با تكرار و پس و پيش كردن همراه است[14] اما چنين نيست كه در اين جا حساب و كتاب و منطق ادبي از كف رفته باشد. بعلاوه در اين مجموعه در قياس با مجموعه هايي چون « ( به/ از) رويا » [15] بين بافت واژگان تناسب و توازن برقرار است و به همين علت مخاطب در مواجهه با اثر دچار دلزدگي و ملال نميكند. در بعد انديشه آشكارا و نهان تاثيرپذيريهايي را ميبينيم كه اگر بتوان محوري براي اين تاثيرپذيري در نظر گرفت ميتوان از مولوي و در مجموع نظام عرفاني مرتبط با آن ياد كرد،[16] با اين وجود اين نوع تاثيرپذيري خطي، تصويري و يا وصفي نيست بلكه طريقي است كه راوي در جهت كانون بخشيدن به خود از آن مدد گرفته است. « هو! » از دل سنت ادبي ما كنده شده و به درون راوي نقل مكان يافته و اين تلاشي است آگاهانه تا مگر با اتكا به آن انديشه در ظرف خود آيد و خودي تازه پيدا كند[17] اما نه خودي ثابت و اين خود يك نقطه افتراق است.
يك سر « هو» متون ديني و بويژه نگاه مولاناست و سر ديگر آن اناالحق است كه از كربلا تا دالاهو را در بر ميگيرد.
- دارم / اين بالا از همه سرم/ بالاي اين از همه سرم/ دارم زدهاند به اناالحق/
/ حالا قلندرم/ عاليترين، عالي قلندرم/ سر حسين بر دامنم/
/ كوچههاي بغداد را ميبرم تا . . . . دالاهو . . ./ هو . . . هو . . .
- سرم را به زور سپرده بودند/ به قلندري كه سرش را كربلا گرفت/
/ و من در صحنه بودم/ گوشهاي پرت از غرب نقشه ايران/
/ و خدا در هر جايي مي توانست باشد/ جز در قلب هاي دروغ
د) اصل اعتراف
- من اعتراف دارم ربي! . . ./ من اعتراف دارم پدر!
در « امضاي تازه .. » اعتراف و اعتراض با هم حضور دارند، حتي گاه نزديكي اين دو به هم چنان است كه ميتوان آن ها را معادل هم در نظر گرفت. گاه نيز در بعضي مواقع براي مخاطب اين ذن پيش ميآيد كه گويي شاعر خود سانسوري كرده و عمداً واژه اعتراف را جايگزين واژه اعتراض كرده باشد.
حقيقت امر اين است كه اعتراف نوعي بي ادعايي و تسليم است در برابر خدا و يا وجدان و يا هركس و هرچيزي كه در حكم قاضي باشد. انسان يا معترض است ( معتقد به اصل اعتراض ) و يا خاشع و مطيع است ( معتقد به اصل اعتراف ) طبيعتاً در هر كدام از اين موارد راوي متفاوتي را ميطلبد. شاملو شاعر اعتراض است و همچنان تا آخر معترض مي ماند و سپهري شاعر اعتراف است. « امضاي تازه . . .) هم اعتراض است و هم اعتراف، گاهي اعتراضي است به شهر و نظم بيمارستاني حاكم و گاه اعترافي است بلند و با اين وضع ما با يك راوي دو نيمه روبرو هستيم كه شايد بغل كردن خورشيد نيمه اي تاريك و نيمهاي روشن اشاره به همين مسئله باشد.[18] راوي اعتراف ميكند اما از تشخيص كافر و يا مجرم بودن خود عاجز است به همين خاطر رو به مخاطب كرده و مي پرسد تو چه مي گويي؟ كافرم يا مجرم؟ اصل اعتراف در متون عرفاني ما از جمله در مناجاتنامهها ريشه دارد، در متوني از اين دست راوي مي پذيرد كه مجرم است اما در « در امضاي تازه . . » اين اتفاق نميافتد، چرا كه راوي برخلاف رويه معمول در مناجات نامهها جنبه اعتراض خويش را حفظ كرده، هنوز « گناه آغازين » براي راوي پرسش آور است او ميبيند كه نتيجه يك تناسخ و توارث است، نتيجه روند يك اجتماع بي در و پيكر است. او چگونه بايد بپذيرد كه مسول بيماري و غربت خويش است؟ او با اين كه ميخواهد چگونه از انبوه تختها و بيمارستان و ملحفهها خود را برهاند؟! و چنين در همه حال از خودش ميپرسد كه چرا يك وسوسه ساده بايد اينقدر به حال آدم گران تمام شود؟